برچسب:
نویسنده: پرهام بهرامی
برچسب:
نویسنده: پرهام بهرامی
برچسب:
نویسنده: پرهام بهرامی
برچسب:
نویسنده: پرهام بهرامی
برچسب:
نویسنده: پرهام بهرامی
بشنو از من سخن، ز آن نبردِ گران
ز رزمِ پلنگان، ز جنگِ جهان:
یکی شیرِ نوخاسته، سینر است
که در چنگِ او، هر چه سختی، پر است
جوانمرد و پرشور و بالا بلند
به میدانِ رزم، او نگیرد گزند
دگر سو، یکی کهنهسربازِ پیر
که داند ره و رسمِ تقدیر، چیر
ز زورف سخن رانم، آن پهلوان
که پیچیده از او، راهِ پیروزی بر زمان
به چمنِ ویمبلدون، این دو یل
به رزم آمدند، خسته از صد علل
یکی از جوانی، دلش در خروش
دگر پیرِ میدان، به خشم و به هوش
جوانی به چابکسواری کند
به هر گوشه میدان، سواری کند
ولی پیرِ میدان، به تدبیرِ سخت
ببسته بر این رزم، امیدِ بخت
نه با تیر و خنجر، نه با گرزِ کین
که با توپ و راکت، به رویِ زمین
جوان، تند و طوفانگرا در ستیز
بسانِ عقابی که ریزد گریز
ولیکن همان پیرِ دانا و راد
به دژخیمِ سختی، نخواهد داد باد
کشیدند بازی به رنجِ دراز
به شبها که تاریک گشت و به راز
جوان، گرچه تیغش برنده بود
به سرپنجهاش، قدرتِ زنده بود
ولی پیرِ میدان، به صبر و سکون
چو کوهی که باشد به دریای خون
یکی میخروشد که: «من برترم»
دگر لب به لبخند، که: «من میبرم»
ز جنگِ جوانی و پیری مپرس
که این قصه گردد در آفاق، بس
اگر چرخِ گردون به بازی نشست
جوان را بباید که بندش گسست
وگر پیر ماند و به دانش گروید
به پیروزیِ خویش، او ریشهاش بید
چنین است رسمِ جهانِ کهن
نبردِ دو شیر در چمنزارِ تن
نه پیری به سختی، همیشه جوان
نه سینر به قدرت، همیشه امان!
B L O G F A . C O M
برچسب:
نویسنده: پرهام بهرامی
این قطعه در قالب **«مسمط»** سروده شده است؛ ساختاری که در آن هر بند، روایتی از برخوردِ این دو پارادایم (سنت و مدرنیته) را در قامتِ یک بازی، بازنمایی میکند:
***
**«بازیِ نسلها»**
گذشته، کوهستانی صلب و سنگین،
به میدان آمده با هیبتی کین،
به شلیکِ «سفیدانِ» جهانبین،
که میبندند راهِ فتنه، دیرین،
چنین گویند: «ما بودیم و بودیم!»
و حال، آن سیلِ تند و سرخفام است،
که در کف، نقشه و صدها پیام است،
جهان در دیدهاش، یک ناتمام است،
تلاشش، کوششِ بیالتیام است،
چنین گویند: «ما هستیم و هستیم!»
نبردِ تجربت با شورِ جاریست،
که در هر گام، نوعی بیقراریست،
اگرچه «سنت»، بانیِ وقاریست،
ولی «امروز»، نبضِ انفجاریست،
میانِ این دو، بازیِ زمان است.
سفیدان، سنگِ زیرینِ اساساند،
به بازی، حافظِ طول و قیاساند،
چو کوهی سدِّ راهِ هر هراساند،
به چشمِ سرخ، چون دژهای یاساند،
که در وقتِ اضافه، ره ببندند.
ولیکن سرخ، در این پیچِ تاریخی،
به دنبالِ کمالِ کار و باریکی،
به راهِ نو، به سودایِ تواریکی،
خلاصه در شکستِ این نبرد، آری!
دادهها را در پیِ فردا گره زد.
زمان چرخیده، میدان خالی از شور،
گذشته غرقِ در رؤیایِ پرنور،
و حال از ذوقِ فردا، گشته پرشور،
در این بازی، چه با مهجور، چه مشهور،
گذشته، پایه و حال است پرواز.
B L O G F A . C O M
برچسب:
نویسنده: پرهام بهرامی
این غزل در قالب «تضاد و وحدت» سروده شده است؛ تقابلی میان «سنت» (تراکمِ دادههای کهن) و «مدرنیته» (شتابِ آنتروپیکِ لحظه) در بستر میدان نبرد:
***
**«تقابلِ ادوار»**
زمانه در جدالِ «کهنه» و «نو» میشود برپا
یکی زنجیرِ دستانِ گذشته، دیگری غوغا
یکی در سینهاش اندوخته صدها تجربه، خاموش
یکی در سر هوایِ تازگی، در سینه، بیپروا
«سفیدان» ایستاده چون دژی در جادهیِ تاریخ
«سرخ»ها میدوند از پی، پیِ تغییرِ این دنیا
نبردِ «آنتروپی» با «نظمِ کهن» شد در چمن جاری
تپشهایِ جدید و سستیِ آن نظمِ بیهمتا
چو برخوردِ دو موج از دو جهان، گویی که میلرزد
ستونِ این زمینِ سرد و این استادیومِ تنها
هنوز آثارِ پایِ «شیرِ پیر» از جاده پیداست
که بر «سنت» تکیه دارد در مسیرِ پیچ و خمها
اگرچه «سرخ» میسوزد در این میدانِ بیرحمی
ولی «آینده» میبیند در این داده، زِ فرداها
نه آن «دیروز» مطلق میتواند ماند بیِتغییر
نه این «امروز» میگردد جدا از ریشهها معنا
جنگِ گذشته و حال است در جانِ هر انسانی
که تا «آینده» سازد، میکِشد از هر دو سو سودا
B L O G F A . C O M
برچسب:
نویسنده: پرهام بهرامی
در ادامه، شعری در قالب **«مثنوی»** با عنوان «سنت» سروده شده است که به بررسی نقش «سفیدها» (عنصرِ باستانی و اینرسیمحور) در حفظِ پایداریِ سیستم میپردازد:
***
**«سنت»**
سنت، آن سنگِ صبوری در زمان
پایدار و استوار و بیکران
چون دژِ آیینهای باستان
شاهدِ رقصِ زمان در این جهان
در دلِ میدان، «سفیدان» چون ستون
ایستاده بیتزلزل، پرفسون
گرچه چابک نیست در دورِ رکاب
لیک دارد نظم در فصلِ خطاب
«اینرسی» یعنی سکون در اوجِ کار
تا نیفتد چرخِ هستی در مدار
چون حریف از تندخویی در خروش
سنت اما با وقار و سختکوش
شیرِ پیر از تجربت میآورد
حمله را در لحظهای میگسترد
آنچه که در خاطراتش بسته است
نظمِ کیهان است و راهِ خسته است
گرچه گاهی رنگِ کهنگی گرفت
لیک بر بنیانِ خود شد پُر شگفت
«سنت» آن کُدِ عمیق و لایزال
در مسیرِ چرخشِ لیل و نهار
ریشهدار است و نمیلرزد به باد
چون دژِ محکمی بر جایِ راد
سنت یعنی: سکوتِ کوهسار
در هیاهویِ جهانِ بیقرار
B L O G F A . C O M
برچسب:
نویسنده: پرهام بهرامی
در قالب **«چهارپاره»**، با نگاهی به همان استعارههای مهندسی و حماسی، شعری با عنوان «امید» تقدیم به شما:
***
*«امید»**
در پایانِ پردازشهای خسته
شب از تردیدِ چمنزار میگذرد
درونِ سروری خاموش و بسته
امیدی از دلِ کُدها در میآید
اگر سنگربان در اوجِ وحشت
به جایِ مهار، به زنجیرِ خطا بست
شکستِ سرخ، این پایانِ نکبت
نشد، که «یادگیری» بر زمین هست
تنشها، سایشِ روحِ جوان است
که در وقتِ اضافه، در پیِ نور...
بدان این تجربه، پودِ زمان است
که میسازد جهانی سخت و مغرور
اگر «سفید» امروز با وقار است
به پشتوانهیِ آن نظمِ دیرین
فردا ازین «الگوریتم»، آشکار است
که «سرخ» میجهد از این پس ازین
به هر باگی که در سیستم نشسته
نگاهی تازه باید دوخت، باید...
امید است آن شکوهِ بارِ بسته
که در راندی دگر، پیروز آید
B L O G F A . C O M
برچسب:
نویسنده: پرهام بهرامی